شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391

  

 

 وجدان درد !!!

 

           

شنبه 19 فروردین ماه سال 1391

 

 بدون شرح :

 

 

 

 

سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391

 

 بدون شرح

 

  

 

 

چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390

  درینگ .. درینگ .. درینگ..  

  مرد: سلام عزیزم .. من توی اتوبانم .. قفله قفله.. یه ساعت دیرتر می­آم

  زن : اشکالی نداره عزیز دلم ، تا تو بیای من یه فنجان قهوه می­خورم و شام رو حاظر میکنم ... 

 مرد لبخندی زد و گوشی تلفن را بر روی صندلی پرت کرد و  به آرامی پیچ رادیو را باز کرد و با سرعت در اتوبان پیش رفت .

 صدای گوینده رادیو: در اتوبان مدرس ، مسیر شمال به جنوب ، روانی حرکت خودروها را مشاهده می­کنیم ... 

 

شنبه 13 اسفند ماه سال 1390

 

اگر خداوند 24 ساعت گناه را آزاد می کرد   

 

در این مدت ، مرتکب چه گناهی می شدید ؟ 

 

فقط 24 ساعت !!! 

 

 

چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1390


پدر هر روز ، قبل از روشن شدن هوا از منزل بیرون میرفت و شب دیرهنگام به خانه بر میگشت .

زمانی که بر میگشت پسرک زیبایش در خواب عمیق فرو رفته بود .

یک شب وقتی پدر بازهم دیر وقت به خانه برگشت ، پسرک بیدار مانده بود تا پدر را ببیند . به محض ورود پدر ، پسرک خود را در آغوش پدر انداخت و گفت پدرجان هر شب چقدر پول در می آوری ؟

پدر گفت : شبی 200 دلار .

پسرک گفت : لطفاً صد دلار امشبت را به من می دهی ؟

پدر با عصبانیت گفت : صد دلار ؟ و با لحنی عصبانی تر پسرک را از خود دور کرد .

پسرک نیز با چشمی گریان به رختخواب خود رفت .

پدر بعد از اندکی به خود آمد و از کرده خود پشیمان شد .

او به اتاق پسرک رفت و کنار تختش نشست و دست نوازشی بر سر او کشید و سپس یک صد دلاری به دست او داد و گفت : عزیزم فقط بگو آن را برای چه میخواهی ؟

پسرک با خوشحالی تمام اشکهایش را پاک کرد و از زیر بالش خود چند اسکناس مچاله شده را بیرون آورد و گفت : پدرجان این هم 200 دلار .

لطفاً فردا شب را زودتر به خانه بیا ، تا من و تو و مادرم با هم شام بخوریم ...

دوشنبه 8 اسفند ماه سال 1390

 

 

دنیا چو حبابی است ، ولیکن چه حباب ؟

نی بر سر آب ، بلکه بر روی سرآب

آنهم چه سرابی که ببینند به خواب

وان خواب ، خواب بد مست خراب 

یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1390

بعد از دو سال غیبت



دوباره سلام ...




زندگی زیباست ، زشتیهای آن تعبیر ماست 


در مسیرش هر چه نازیباست آن تقصیر ماست


شنبه 29 اسفند ماه سال 1388

  

 

 

  

 

مقدم نوروز در زندگیتان پر یمن  

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1388

 

 

هر کس بد ما به خلق گوید ، ما دیده به بد نمی خراشیم  

 

 

 

ما نیکی او به خلق گوئیم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم  

 

 

 

یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1388

چهارشنبه 5 اسفند ماه سال 1388

  

 

 

   

 

  

 

جمعه 30 بهمن ماه سال 1388

 

 

 

مرگ اگر مرد است ، گو نزد من آی   

 

 

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ   

 

 

من از او جانی ستانم بی درنگ    

  

 

او زمن دردی ستاند رنگ رنگ   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

  

   

 بدون شرح

  

 

                          

 

   

 

 

         

شنبه 17 بهمن ماه سال 1388

 

  

 

 بدون شرح   

 

 

                  

 

 

 

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

  

 

 

هزاران نفر برای بارش باران دعا کردند  

  

و نماز خواندند  

 

ولی غافل از اینکه خدا با کودکی است که     

 

 چکمه هایش سوراخ است .  

  

 

 

  

 

چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388

 

  

 

  

   

    

 

 به کجا چنین شتابان ؟

  

 

  

 

  

 

 

 

 

 

شنبه 26 دی ماه سال 1388

 

 

 تن آدمی شریف است به جان آدمیت          نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

 

 

 خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند . منشی بداخلاق با دیدن ظاهری کاملاً روستایی فوراً متوجه شد این زوج  هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند . مرد به آرامی گفت: « مایل هستیم رییس را ببینیم . » منشی با بی حوصلگی گفت : « ایشان امروز گرفتارند . » خانم جواب داد : « ما منتظر خواهیم شد . » منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند .  اما این طور نشد و آنها مدتی طولانی را بدون هیچ اعتراض و شکایتی نشستند . منشی که دید زوج روستایی دست بردار نیستند ، سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت . رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند . به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت و شلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده ، خوشش نمی آمد . با همان چهره مغرور و اخمالود رو به زوج روستایی کرد و گفت درخواستتان را زودتر بگوئید که من جلسه ای فوری دارم . خانم به او گفت : « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند . وی از اینجا راضی بود . اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد . شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه به پا کنیم . » رییس با غیظ گفت : « خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم . اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود . » خانم به سرعت توضیح داد : « آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم . فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم . »  رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و با پوزخندی تمسخرآمیز گفت : « یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است . » خانم یک لحظه سکوت کرد . رییس خشنود بود که حالا شاید می توانست از شرشان خلاص شود . زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آیا هزینه راه اندازی یک دانشگاه همین قدر است ؟  پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ » رییس سردرگم بود . شوهرش سر تکان داد و با چهره ای غم زده بازوی همسرش را گرفت و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفتند .  آقا و خانمِ " لیلاند استنفورد "  راهی کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد : دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان ، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد . 
 

 

 

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388

  

 

 

شرحش کاملاً دل بخواهی است...  

 

 

                                  

 

 

              

 

شنبه 28 آذر ماه سال 1388

  

 

 

 

  

 

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین (ع) است   

 

 

 

 

 

 

   1      2      3      4    >>